بند امير - یتیم ! قسمت هشتم ! نویسنده : میر احمد لو مانی !
 


موضوعات

جستجو





كاربران پركار

عضوامتياز
1: admin3000
2: m-bandamir1042
3: moje-sevom1020
4: najibhasani1005
5: negaresh1000
6: akhlaqi1000
7: habibsarwari24
8: amini21
9: T_hasanzada16
10: azadiandeshe16
11: quliaquli15
12: NargisHashimi15
13: asifkarimi12
14: mirahmadLomani11
15: aghili11
16: dookhtareh-hazarah10
17: mina10
18: shear-sapid9
19: sedanews9
20: hanif8

گروهاي کاربري
پنجاه عضو جديد

یتیم ! قسمت هشتم ! نویسنده : میر احمد لو مانی !

مهمان می نویسد "

  بنام خداوند !       یتیم !  قسمت هشتم ! نویسنده : میر احمد  لو مانی !

  

درخت ها  جامه  رنگین کمان بر تن نموده بودند  .  و  پاییز؛  با  روح جادو یی و  توانمند خویش   ،  از کو ه و کمر! و از چهره طبیعت ، اخرین بقایای   گل و سبزه   را  به فنا   شدن ،  فرا میخواند ! 



 و باد ،  هر روز با سوز  و سرما ی  بیشتر      تر نم     خواب    ، و   پیک جدا یی و افتراق  ر ا ، بر  طبیعت  و دامان وی ، به زمزمه گرفته بود ! 

برگ و برگها یی  رنگ می باختند و بعد ؛  از دامان  شاخسار ها   به  پرواز  آغازیدن می گرفت !   و دست تقدیر باد  ؛ این برگها ی  معلق و  بدون ریشه   را   ؛  در کوه و کمر ؛  کوی و بر زن   به بازی گرفته بود !    که ؛  برگ و  برگها ، سهم  مهاجرت  و آواره  گی  ، بر تقدیر و سرنوشت  شان حک گردیده  ؛  و رقم خورده بود   ..... !       
پاییز بود و فصل برگ !
فصل گل رنگی برگ !
 فصل تناز ی برگ !
 فصل پرواز و خدا-  حافظ ی برگ !
پاییز بود و  فصل "  شیطنت  "  و " شوخی  " و "  رقص  " و "  مرگ " ؛ تد ..ر ..یج ی ... برگ !

                                        *      *      *

امتحانات  اخیر سال به پایان  رسیده بود  و متعلمین در پیشروی اداره مکتب پرسه میزدند  و ؛         همگی منتظر نتایج امتحانات بودند !

هر نگران  صنف  به نوبت می آمد و  نمرات  متعلمین  صنف  خودش را  اعلان مینمود!  و  بعد  از  لحظه یی نگران دیگر ی ... 

ناگاه  در میان هم همه بچه ها  کسی داد میزند :
-  بچه ها سید  محمد بخش ... و من  و هم  صنفی هایم ، در پیشروی  اداره مکتب ،  جمع میشویم !
سید محمد بخش  ورق ها را د ر میان  دستان اش جا به جا نموده و بعد شروع مینماید به خواندن اسامی :
-  جعفر  ولد  احمد علی  نمره اول  .....   
  خدای من ! .... از این خبر زوق زده میشوم !
 میخواهم حد اقل خوشی هایم را با کسی  قسمت بنمایم  ! با غم ها که کسی شریک نمیشود !
 و پارچه  امتحان ام  را گرفته  و با سرعت به طرف خانه  روان میشوم !
 
نزدیک ی ها ی  ده  پدرم را میبینم  که سخت با دوچرخه اش  مصروف است و دارد ترمیم  اش میکند !
نفس زده  جلو میروم و نتایج امتحان را به دست اش میدهم ، و با یک دنیا  خوشحالی ، برایش می گویم : 
 آ تی مه نمره اول شدم ! 
پدرم به طرف ام نگاهی میکند ! و بعد با چهره  کاملا بی تفاوت  و عصبانی  به من میگوید : 
-  به من چی که نمره اول شدی ، برای  خودت نمره اول  شده یی !   نی برای من ... 
 
خدای من ! از تعجب دهن ام باز می ماند ! .  اصلا منتظر چنین جوابی  نه بودم !  
اما تحمل نمودن را یاد گرفته بودم ... دیگر هر گز  نتایج امتحان ام را به پدرم نشان ندادم  و وی نیز هر گز  از من این موضوع را  نپرسید ...   
از پیش پدرم ،  به  طرف خانه روان   می شوم ! در قول تعداد  زن و مرد جمع شده بودند !  از جان علی  نو ا سه عموی پدرم   می پرسم :  
-  کاکا جان  در قول چه خبر شده ؟!         
جواب میدهد :   
زن کربلای  جواد ، سر زن  علی زوار را شکستانده است  !    می پرسم چرا ؟ 
جواب میدهد :   
 دیشب  باد از طرف جنوب بوده و برگ درخت ها ی علی زوار  ، بالای زمین  کربلایی  ریخته ! صبح زن علی زوار   رفته  تا برگ های درخت ها را  جمع کند ، زن کر بلایی گفته  این برگ ها از ما است ....... .. دعوا شان شده و بعد  زن کربلایی  با چهار شاخ  زده  و سر زن علی زوار را شکستانده   ،  خدا به  طفل هایش رحم کرده  که  نمرده  است   ! سر بد بخت غار شده و یک عالم خون ازش  رفته است  .....
 خوب است که  کربلا یی و علی زوار با هم  برادر هستند ! و الی  حالا   فتنه کلانی  بلند شده بود  ...و گذشته  از آن علی زوار  در ایران است .....
در همین حال قمبر سرو کله اش  پیدا میشود !
 قمبر به جان علی :
-  جان علی  چی کردی  خرت را خمس دادی ؟؟ 
جان علی : 
-  نه خیر زیاد پیر شده و بیش از حد لاغر است ، آقا  سید ؛ قبول   اش نکرد  ! گفت زمستان به علف دادن اش نه می ارزد ! 
قمبر :
-    خوب چه میکنی با این خر بیچاره ! تابستان اون همه سنگ و بار  سرش کشیدی ... 
جان علی : 
- شب همین که هوا تاریک شد  از خانه بیرون اش میکنم ، بگزار  یک غذا شکم سیر برای گرگ ها شود !
قمبر :
-  امسال تابستان  این قدر از این حیوان زبان بسته کار کشیدی  که ، دیگه گوشتی برایش نمانده !  گرگ ها مگر  با دوربین  گوشت هایش را بپالند ! و بعد هر دو .  ها ...ها ...ها...   

 شب  همین که هوا کاملا تاریک میگردد ، جان علی  خر اش را از  قلعه برون میکشد ! کمی دور تر از قلعه  افسار را از گردن خر ، بدر آورده  و بعد ضربه ای بر پشت وی میزند و خر  را میان تاریکی ها رها میکند !
خر چند قدم ی میدود و بعد می ایستد ! 
جان علی  یک مقداری از وجدانش خجالت میکشد  ! اما میداند که نگهداری  الاغ  در  سه – چهار ماه زمستان علف  میخواهد و  وی این علف را ندارد  ..... سرش را پایین می اندازد و به طرف ده بر میگردد ! 
جلو دروازه قلعه به عقب میگردد  تا اخرین وداع را با الاغ اش نموده باشد !  
اما  الاغ را درست در چند قدمی اش میبیند که در عقب وی  ایستاده و به وی   نگاه میکند ! 
جان علی ابتدا  تعجب میکند  ! اما بزودی با عصبانیت  داد میزند : 
برو گم  شو  الاغ لعنتی !   و بعد  با افسار و زنجیر چند ضربه محکم بر پشت و پهلوی خر میزند ...   
خر فرار میکند  و جان علی  آسوده خاطر دروازه قلعه را  میبندد !                                                            
اما بعد از لحظه یی صدای  هق ، هق و ناله خر  از پشت دروازه  قلعه خواب و آرامش را  از چشم همگان ربوده بود  ! طوری که جان علی مجبور گردید تا برای وی  دروازه  قلعه  را  باز نماید ...  

هم ز مان با نشست اولین برف  ، زن عمو ام  فرزند پسری به  دنیا  آورد !
 هر سال  با آغاز  سرما و زمستان  ، سرفه نمودن   زن عمو شدت بیشتر ی میگرفت که  ، طبق معمول کسی به ان توجه ننموده و اهمیتی نمیداد !  
اما ان سال وی بیش از هد سرفه مینمود ! تا این که سرفه و نفس تنگی ، وی را در بستر انداخت !
از دکتر و در مان خبری نبود  و  زن عمو  نظر به توصیه آن ها یی که تجربه یی داشتند ،   تنها ترین  دارا یی اش   را که  ،  عبارت  از مرغ ی بود ، ان را ذبح نموده و از گوشت و استخوان آن برایش سوپ درست  نمود !  تا ؛ شاید شفا یابد ! 

اما بخت با وی یار نبود  و سرفه کردن وی بیشتر و بیشتر میگردید ! 

یک روز  تنگ غروب  ؛  پدرم و یکی دوتا از  مرد های ده مان  ، زن عمو ام  را  به درون لحاف ی انداخته و از چهارگوش لحاف گرفته و وی را  در مهمان  خانه  انتقال دادند ! فردا صبح که  ما بچه ها از خواب بیدار شدیم ، زن عمو وفات کرده بود ! 

 از زن عمو ام  دو تا  فرزند پسر به جا مانده بود  که  کوچک ان  بیشتر از دو ماه سن نداشت  و بزرگ ان  که ، هم سن و سال من بود ، شدیدا از کمبود حافظه و هوش، رنج میبرد   ! 

زنده گی  پسر بزرگ تر  عمو ام  که ، ( ظفتو) نام داشت  ! خود حکایت ی است  از،  اقیانوسی    از   بی   عدالتی ها !
مطمئنم  که ،  اگر به باز گو یی  زنده گی وی بپردازم ! بدون شک خواننده گان این سطور  ، فکر خواهند نمود که ، به اغوا  رفته  و  گزافه گویی می نمایم !  همین قدر میتوانم  بگویم که ، انسان ها هم  در محبت و مرهم گذاشتن   ها  ، تا به سر حد لایتناهی مهربان اند   و هم چنان  در معکوس این قضیه  در قساوت و بی رحمی انسان ها  حد  و مرزی را نمیتوان  تعیین نمود  ...   

بعد از وفات نمودن  زن عمو ، مسئولیت  رسیده گی به کودک وی ، به گردن عمو ام  افتاد  !     ... و خدای من...عمو ام  چقدر  برای انجام چنین کاری ؛   نا مناسب ! 

کودک همواره  از عدم  موجودیت  آغوش گرم و محبت آمیز مادر،  و گرسنگی  رنج میبرد !  و به همین  خاطر  همیشه ، می نالید !
 و عمو ام از صبح تا شب  کارش شده بود  تر و خشک نمودن  طفل  و تکان دادن  ان بر روی  دست هایش !
به عمو ام نگاه میکنم  غم و اندوه  از تمام وجود اش میبارد!                                                                قامت اش خمیده  و چین و چروک ها یی بر چهره اش  پدیدار گشته بود ....    
عمو ام که ان موقع حدود سی سال اش بود ، دیگر تا پایان عمر اش بدون زن ماند !
خودش  نی استعداد و قابلیت  زن کردن را داشت و نی هم اختیار اش را  و کسی دیگر  به این فکر نیفتاد .... 
 
معمولا  در مناطق هزاره جات  اطفال را به درون گهواره  ها  می خوابانند ! اما  از شانس بد عمو ام !  یگانه گهواره موجود در خانه را  ، نوزاد  شفیقه خانم اشغال نموده بود  !  

از مدت ها قبل  مقداری شیر خشک  در  پاکت ی به درون   صندوق  شفیقه خانم موجود بود !
میگفتند - شیر را  موقع که پدرم  در لین  ترکستان  کار می کرده   ،با خود   آورده است !
یکی دو مرتبه  موقع که قفل بزرگ صندوق شفیقه خانم  باز شده بود  ! ما بچه ها  یواشکی  ، ان را مزه نموده بودیم  و به ما توصیه شده بود  که : شیر تاریخ اش  گذشته  ، متوجه باشیم !

اما ! از   همین شیر خشک موجود تاریخ گذشته ،  پسر عمو ام را  تغذیه مینمودند !   
شیر را با آب حل نموده و به درون  شیر چوش میریختند  و بعد به نوزاد میدادند !
 خدای من هیچ گونه نورم  و اندازه یی وجود نداشت ! به همین خاطر  شیر غلیظ از سوراخ شیر چوش  رد نمیشد ! که در نتیجه طفل گرسنه ،      بیشتر تحریک گردیده و  گریه مینمود !
  وبه همین خاطر ،  هر روز که سپری میگردید توسط عمو ام اندازه سوراخ پستانک شیر چوش  بزرگ و بزرگ تر می گردید ؛ تا به اندازه یی که دیگر انگشت کوچک ما بچه ها به راحتی به درون سوراخ  ان  جا میگرفت!

نوزاد نا آرام و بی قرار بود !  گویی خداوند ، وی را برای نالیدن و گریه کردن آفریده است !                            و عمو ام  صبور ، آرام و با دنیا ی از  حوصله مند ی   خودش را وقف کودک اش نموده بود !
 و این پدرم بود که ، هر موقع ی که  از نالیدن بیش از حد طفل به تنگ می آمد ، پرخاش کنان به                     عمو ام داد میزد :

- او بچه ، او جوانک مرگ ! تو مرده یی که طفل این قدر ناله میکند ؟؟! ...   
حدوداً یک ما ه ی از وفات زن عمو ام نه گذشته بود !
صبح طبق معمول  زمستان ها  وضو می گیرم  و نماز میخوانم  و بعد از نماز  با صدای بلند شروع میکنم به قرآن خواندن !
بر خلاف  روز های دیگر  ، پسر عمو ام گریه و ناله نمیکند و آرام خوابیده ! به درون خانه ، تنها این صدای قرآن خواندن من است  که شنیده میشود !
این که  میگویم طبق معمول  زمستان ها  ، به این خاطر  که ،  تابستان ها ، سرگردانی  که ؛ ان را کار نامش گذاشته اند  فرصت ی برای  قرآن خواندن باقی نه میگذاشت ...        
 ان روز من  در میان قرآن خواندن ، صدای آرام  و  مظلومانه عمو ام را میشنوم  که ، به پدرم میگوید :

-   لا لی   "  نصر و  " تمام  کرده  .........
و من ! بعدا  فهمیدیم که پسر کوچولو ی عمو ام وفات کرده است ..... 
معمولا بعد از مردن  کسی ، کسی دیگری هست تا بر جنازه   شخص فوت شده  اشک میریزد و  گریه مینماید ! اما  نصر و  پسر عمو ام  ان قدر یتیم بود که ، من ندیدم  تا کسی در مرگ وی قطره یی  اشک ریختانده  باشد.... 

ادا مه دارد !  میر احمد لو مانی  مینسک بلا روس !    آدرس پست الکترونیکی :
Mirr7@yandex.ru 

"

ارسال شده در مورخه : شنبه، 30 عقرب (آبان)، 1388 توسط moje-sevom
 
 

پیوندهای مرتبط

· مطالب بیشتر در مورد
· سایر مطالب نوشته شده توسط moje-sevom


پربازدیدترین مطلب در زمینه :

امتیاز دهی به مطلب

امتیاز متوسط : 1
تعداد آراء: 1


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

انتخاب ها


 اين نوشته را چاپ کنيد اين نوشته را چاپ کنيد

نام: | کاربر جدید |

موضوع:
 
نظرات:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : cez85duw
تايپ کد امنيتي :

لطفآ کد امنيتي را در بالا داخل فيلد وارد نماييد


[ بازگشت ]

سایت بند امیر تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد.


Bandamir.com- Based on PHP-Nuke CMS - Designed and Developed by Faiz Haidari