مقدمه داستان
این داستان به مناسبت «هشت مارچ» نوشته شده بود تا به زنان مبارز و آگاه پیش کش شود که متاسفانه بدلیل مصروفیت هایم تکمیل نشد. اینک که بیش از یک ماه به تعویق افتاده است؛ امیدوارم سهمی کوچکی در حمایت از مبارزات زنان از سلطه چنبره مرد سالاری گرفته باشم.
خدمت عده ای از دوستانی که در جریان این واقعه موثق بوده اند، عرض شود که اینجانب قصد گزارش دهی این واقعه را ندارم تا موضوع را با حفظ امانت، دقیقاً مثل ژورنالیست ها گزارش دهم. این داستان سرنوشت واقعی یک دختر فراری را به برسی گرفته و طبیعتاً که در سبک داستان ، نویسنده دست باز دارد تا بتواند در بسا مواردی افکارش را از زبان قهرمان داستان بیان دارد.
ژورنالیزم و وقایع نگاری موضوع را آنطوریکه هست بشکل خبر ارایه میدهد و کاری به نتیجه آن ندارد؛ در حالیکه داستان بر علاوه پیش کش کردن وقایع موجود، انگیزه ها و راه کار ها را نیز طبق دید گاهش عرضه میدارد.
واقعه این داستان در سال 2000 اتفاق افتاده که اینجانب آن را از زبان «عبدالعلی مقصودی» فعلاً ساکن سعودی و «حاج ابراهم» ساکن کویته پاکستان شنیده ام. کسانی که در سال 2000 ساکن کویته بوده اند، در جریان این واقعه قرار دارند اما از جزئیات این موضوع مبنی براینکه مثلاً کبرا در موقع دیدن حبیب چه احساسی برایش دست میداد و یا در حین دست گیرشدن به چی می اندیشید؛ هیچ کسی اطلاع ندارند. این ابتکار نویسنده است تا آن را تحت قالب داستان؛ از زبان قهرمانش باز تاب دهد.
به استثنای « مقصودی» و «حاج ابراهم»، تمامی اسامی ذکر شده انتخاب نویسنده است.
نادر نظری 7 می 2008
صعود عشق
داستان سر گذشت یک دختر فراری
آفتاب بتازگی، بال های زرین طلایی اش بر فراز تپه های ناحیه «ناوه پشی» گستراند . پسر خورد سالی به سراسیمگی دروازه های همسایه ها را میکوبید و به خانم های صاحب خانه پیام میداد که مادرش آنها را برای مساعدت وضع حمل طفلی خواسته است. خانم ها با عجله به محل حاضر شدند که صدای گریه طفل نوزاد؛ بر فضای گلخانه (آشپزخانه) می پیچید. مادر علی یاور که بیش ازباقی خانم ها مسن تر و مجربه تر بود، با نوزاد نزدیک شد تا ناف کودک را ببرد، یکی از خانم های جوان که گـُلسم نام داشت؛ به طمع «سی بید» (مژده) خوردن به پدر نوزاد، صدا زد: مادر علی یاور ببین پسر است یا دختر؟
مادر علی یاور با اندکی معطلی جواب داد: دختر! با پیچیدن صدای دلخراش و بلند مادر علی یاور، فضای شادی و هلهُــله خانم ها به سکوت تبدیل شد و مادر نوزاد که نـُه ماه و نـُه روز با هزار زحمت و جگر خونی کودکش را پرورانده بود ؛با شنیدن پیام مادر علی یاور؛ حالت ضُعف به او دست داد. خانم ها با تهیه نمودن مقدار نوشیدنی ها و ادویه محلی، به دلداری مادر پرداخت. گلُسم که ماه ها انتظار کشیده بود تا از پدر نوزاد سی بید بخورد؛ با حالت افسرده به گوشه نامعلومی آشپزخانه خیره شده بود. فاطمه خانم جوان دیگری که همیشه با گُلسُم بنای رقابت و آودرزادگی داشت؛ باطعنه گفت:
گلسُم تو که گفتی از پدر الله داد سی بید میخوری، برو نه چرا معطلی؟
گلسُم برای اینکه تظاهر کند از بابت دختر شدن نیز سی بید خواهد خورد؛ در پاسخ به فاطمه گفت: همین حلا می روم، پدر الله داد دو پسر دارد؛ این هم دومین دخترش است. برای اینکه پسر ها و دخترانش مساوی شده است، سی بید میخورم.
بعد از سه روز سپری شدن از زندگی نوزاد، مادرش ملای محل را برای نام گذاری وی دعوت کرد. آخند ابتدا به گوش های او آزان داد و بعد به اتفاق مادر و خاله او برایش نام های خوب و با طالع از لابلای قرآن جستجو کردند. پدر نوزاد که از بابت تولد دختر از خانمش قهر کرده بود در نام گذاری فرزندش شرکت نکرد. مادر وی نیز از بابت انتخاب هر نامی مردد بود و میگفت پدر او ممکن است ازین نام خوشش نیاید.
باآخره انتخاب نام توسط خاله اش که از قرعه کشی قرآن بیرون شد به ماجرای نام گذاری خاتمه داد. خاله او این نام را به قرار قرائن نام دختر قبلی که صغرا نام داشت، کبرا گذاشت.
کبرا در مراحل ابتدایی کودکی بدلیل موقف جنسی اش ؛همواره مورد تحقیر و طعنهء جامعه قرار میگرفت و از بابت دختر بودنش هرگونه آرزو و موفقیت برایش به سراب تبدیل میگردید. یکی از آرزوهای کبرا تحصیل علم و فراگیری دانش سواد بود که بنا بخاطر موقف جنسی نمیتوانیست به این آرزو دست یابد؛ زیرا در محل او در آن مقطع مکتب دخترانه وجود نداشت. وقتی او هوس سواد آموختن را میکرد ؛ می دید که اگر پسر می بود میتوانیست به این ایدآل اش برسد و ازین بابت بیش از بیش از موقف جنسی اش بیزاری می جُست.
کبرا در یک خانواده دهقان متوسط چشم به جهان گشوده بود که پدرش با کار در زمین های خودش روز گار میگزراند. موقف طبقاتی کبرا او را سخت کوش، ضخیم و هوشیار ببار آورده بود که از عهده سختی و سردی روزگار بر آمده میتوانست. وی از صبح تا شب در کنار پدر به کار های زمینداری در بیرون و به امورات خانه همراه مادرش کمک میکرد.
وقتی کبرا به کم کم به سن بلوغ میرسید؛ احساسات دوست داشتن نیز به گوشهء از قلبش جوانه میزد . این احساسات نه ناشی از یک انتخاب آگاهانه مبنی بر تعیین یک زندگی اشتراکی؛ بلکه ناشی از تابعیت عاطفی و دامن زدن به احساسات زیبا و لذت بردن عشق و دوستی نشئت میگرفت که کبرا در حال تمرین این احساسات بود.
زندگی سخت کوش و تلاش کبرا به او آموخته بود که قربانی احساسات نشود و اجازه دهد این عشق و دوستی های زود گذر سیر عبورش را از لحاظ زمانی طی کند تا به واقعیت های طبیعی نزدیک تر شود. کبرا تا خواست از این مراحل طبیعی بگذرد، با یک واقعه غیر قابل انتظار دیگر رو برو شد. این واقعه چنان تاثیری در زندگی کبرا گذاشت که کل سر نوشت اش را رقم زد.
در یک روز بهاری که آفتاب بتازگی اشعه های طلایی اش را از فراز کوه های سر به فلک کشیده ناوه پشی و ارزگان جمع می نمود و سایه در همه جا در حال گستردن بود، کبرا به منظرهء خیره شد که برایش تکان دهنده بود. وی که از بالکن منزلش در حال ننظاره این منظره بود مشاهده کرد که آقای اخلاقی یکی از متنفذین محل همراه کربلایی موسی و جان محمد با در دست داشتن مقدار محموله هایی که در بین دستمال پیچیده شده بود، در حال رسیدن به منزلش هسنتد. کبرا با عجله و سراسیمگی مادرش را که در گلخانه در حال پختن غذا بود اطلاع داد. ولی مادر با کمال خـُنسردی او را متقاعد کرد که آنها برای خواسته گاری اش می آید! کبرا از شنیدن این موضوع یکه خورد و مثل کسیکه گلوله در بدنش اصابت کند شُل شد و به آهستگی از دیوار تکیه نموده به زمین نشست و زانوهایش را در بغل گرفت. مادر که وضع دخترش را وخیم دید، به توصیف و تمجید دخترش پرداخت و استدلال کرد که دخترش به خانه بخت خواهد رفت و بهترین پسری که از لحاظ اقتصادی و ضع اش خوب است و صاحب زمین و جایداد نیز است؛ او را برای همسری انتخاب و برگزیده است.
کبرا که نوید ها و اندرز های مادر برایش بی اهمیت تلقی میگردید؛ زانو هایش را در بغل گرفته و به آهستگی دستش را با لای قلبش گذاشت که در حال شدت ضربان بود. او دیگر کاملاً شوکه شده بود؛ قسمیکه توان مخالفت و گریه و شیون را نداشت. مادر دید که دخترش در گوشهء آرام گرفته است، از استدلال و نصیحت هایش خوشنود و راضی شده بود و فکر کرد که دخترش را مهار کرده است. کبرا مدتی قلب کوچک و داغدارش را با دستانش گرفته بود و از قماری که برایش زده بود خود را ملامت میکرد. افکار کبرا بشکل نا متوازنی جولان میکرد، گاهی سرنوشتی را که برایش تعیین کرده است؛ به تصویر میکشید و گاهی سیمای معشوقش حبیب را بسیار شفاف و رنگی در صفحه پرده های قلبش نمایش میداد. حبیب برایش بسیار معصوم و دوست داشتنی جلوه گر میشد؛ این معصومیت او ناشی از شور عشق واقعی حبیب نسبت به کبرا بود. شور عشقی که صرفاً به وسیله نگاه ها و ارتباط قلبی، منظورش را به معشوقه اش میرسانید و بس. کبرا به خاطرات نگاه های گرم حبیب می اندیشید که مادر رشته افکارش را برید و صدا زد که بیاید با او در تهیه غذا برای مهمانان کمک کند.
کبرا بدون اینکه جواب مادرش را داده باشد از خانه بیرون شد و در تاریکی شب در زیر درخت «چهار مغز» کنار خانه اش نشست و در فضای سکوت شب، افکارش را جولان میداد و وقبل از اینکه برای زندگی آینده بیاندیشد؛ برای حبیب می اندیشید و خاطرات او را تکرار میکرد. وی فکر میکرد که حبیب بدون او نمیتواند به زندگی اش ادامه دهد؛ با وجودیکه او و حبیب هرگز از عشق و دوست داشتن همدیگر یاد نکرده بود اما تمام اعمال و حرکات آنها به همدیگر ثابت نموده بودند که قلباً همدیگر را دوست دارند. کبرا بعد از ساعتی فکر کردن که از حالت شوکه خارج شده بود؛ به گریه رو آورد و زار زار میگرست. هنوز طغیان اشکش فروکش نکرده بود که مادر او را کشان کشان با خود برده و به مجلس خواستگاران به سر او شال انداخت و کربلایی موسی دعای نامزدی را به خوانش گرفت و مراسم شرنی خوری به میل آنها به خوشی خاتمه یافت.
از فردا آن روز گرفته تا یک هفته دیگر کبرا به این فکر بود که در قدم اول وقتی با حبیب رو برو شود چه عکس العملی از خود نشان دهد؟ ادای حالت غمگینی را بخود بگیرد؟ بشاش و شادی خود را نشان دهد یا روش نور مال و عادی را در مقابل چشمان حبیب نمایش دهد؟ وی فکر میکرد با انتخاب هر یک ازین حالت های روحی و روانی که انتخاب خواهد کرد؛ درد دل معشوقش را زیاد نموده و به وی ستم خواهد کرد. بناً تصمیم گرفت موضوع را یک امر بسیار عادی و بشکل نورمال با وی رویرو شود. زیرا در صورت غمگینی بار دیگر آتشی در دل غمزده معشوق فروزان گردیده و وی را از پا در خواهد آورد. وی فکر کرد که اگر خود را شاد و مسرور جلوه دهد؛ در عین حالیکه خلاف وضع روحی طبیعی اش می باشد، اقدام شیادانه ای نموده و در واقع عشق پاک و احساسات زیبای گذشته اش را به مسخره گرفته است. در نتیجه مصمم شد در حین رو برو شدن با حبیب وضعیت اش را بسیار نورمال نشان دهد و قسمی وانمود کند که میان آنها پدیده بنام عشق و احساس زیبا اصلاً در میان نبوده است.
حبیب نیز با شنیدن نامزدی کبرا غمگین شده بود اما وی واقعیت ها اجتماعی را خوب درک میتوانیست و برای همین دلیل در طول یک سال از روابط عشقی میان او و کبرا؛ حاضر نشد به هیچ وجه آن را ابراز نماید. وی نه تنها علاقه اش را نسبت به کبرا همراه او در میان نگذاشت بلکه همواره سعی میکرد روابط دید و باز دید اش را از کبرا بسیار عادی و معمولی جلوه دهد. وی در عین حالیکه سعی میکرد شعله های این عشق را خفه نموده و اجازه ندهد زبانه بکشد؛ اما در بسا مواردی کنترول از دستش میرفت و نگاه ها و خنده های عمیق و ژرفی که از تی قلبش نشئت میگرفت و سر بلند میکرد نسبت به کبرا بروز میداد که بشکل نا آگاهانه پیام یک عشق پنهانی را در سینه حبیب میرساند.
حبیب جوانی بود که در یک خانواده دهقان میانه حال پرورش یافته بود، وی تا صنف هفتم مکتب درس خوانده بود که بعداً بخاطر بهبود وضعیت اقتصادی خانواده اش به ایران مسافرت کرده و از آنجا خانواده اش را خوب تمویل نموده بود. حبیب با عودت به وطن تمام حاصل اش را صرف سر و سامان دادن به خانواده و تهیه نامزدی برای برادر بزرگش کرده بود. وی که مسئولیت اعاشه خانواده را بعد از پدر و برادر بزرگش بعهده داشت نمیتوانست بفکر ازدواج خودش باشد و بهیمن لحاظ راه یافتن عشق کبرا را در دل به رسمیت نمی شناخت و همواره آن را بنام احساسات بولهوسانه در ضمیرش میکوبید و محکوم میکرد.
حتی بعد از اینکه حبیب احساس کرد که کبرا نیز همین احساس را نسبت به پیدا کرده است نه تنها این واقعیت را همراه کبرا مطرح کرده و رسمیت نداد بلکه در ذهن خودش نیز درگیر یک مبارزه بسیار حاد و شدید بود تا از تلقین آن بعنوان عشق سر باز زند.
بعد از گذشت یک هفته که حبیب و کبرا برای رابطه گیری باهم لحضه شماری میکرند، حبیب تصمیم گرفت تا کبرا را ملاقات کند. چرا که فکر میکرد دیر شدن غیر عادی ازین واقعه ممکن است موضوع را افشا نموده و کبرا بفهمد که حبیب از نامزدی او خشمگین شده باشد. برای همین نقشه کشید تا بخانه کبرا برود. یگانه هدف این نقشه اولاً تجدید دیدار با کبرا بود؛ چرا که در طول این ایام واقعاٌ دلش برای کبرا تنگ شده بود و ممکن بود در صورت دیر شدن ازین ایام وضعیت روحی روانی او را خراب کند که این باعث افشاء این راز شود. هدف دیگرش این بود که به کبرا نشان دهد که او برای نامزدی شان کدام موضع خاص ندارد.
حبیب برای بهانه مشخصی روانه خانه کبرا شد. برای اینکه نگاه های شان بایگدیگر خوانده نشود عینکی دودی به چشمانش کرد و برای بی خیال جلوه دادن موضوع ساجقی را از جیب بیرون کشیده به جویدن شروع کرد. وقتی نزدیک خانه کبرا رسید با صدای بلند خطاب به مادر کبرا صدا زد:
خاله کجایی؟ کبرا با شنیدن صدای حبیب دست پاچه شد و به مادرش گفت مادر برو بیرون تا حبیب وارد خانه نشود چرا که خانه نا جاروب است. مادر کبرا به بیرون دوید و از حبیب استقبال کرد. کبرا ازین فرصت استفاده کرده وضعیت روانی اش را مرتب کرد و بعد از جمع و جور خانه در بیرون خانه دوید تا از حبیب بشکل طبیعی و در عین حال ماهرانه پذیرایی نماید. وقتی از دروازه خانه بیرون شد دید حبیب عینک سیاه پوشیده در حال احوال پرسی با مادرش است. حبیب سعی کرد با برخورد سردتری با کبرا احوال پرسی نماید. وقتی کبرا در جلوی چشمانش ظاهر شد انگار یک دریچه دیگری از جهان آرزو ها و نوید برای حبیب گشوده شد. حبیب خود را جمع و جور نموده سلام داد و برای اینکه موضوع را طبیعی جلوه دهد به مادر کبرا گفت:
خاله مبارک باشد کبرا را پس بخت کرده ای! کبرا با شنیدن این جملات از حبیب؛ انگار آتشی از قلبش زبانه کشید و به زحمت خود را کنترول نموده گفت: بیایید خانه. حبیب و مادرش وارد خانه شدند و کبرا از فرصت استفاده کرده به گوشهء آشپزخانه خزید و عقده های دلش را با ریختن اشک تسلی بخشید. پس از اینکه مجدداً خود را جمع و جور کرد وارد مهمانخانه شد و نا آگاهانه مستقیماً چشمانش با چشمان حبیب گره خورد. حبیب که نتوانست بدلیل تاریک بودن خانه از عینکش استفاده کند بناچار به چشمان کبرا خیره شد اما هنرمندانه توانست نگاه های شان را سرد و بی روح جلوه دهد. کبرا که دید حبیب به او خیره شده صورتش سرخ شد و به یکی از خط گلیم ها چشم دوخت.
مادر کبرا که توان تشخیص روابط دوستانه و عاشقانه دخترش را با حبیب نداشت؛ شروع کرد به توصیف دامادش و خوش بخت شدن دخترش. حبیب و کبرا نیز تظاهر میکردند که به حرف های ایشان با علاقه گوش فرا میدهند اما در واقع افکار شان به خاطرات گذشته شان مشغول بودند. کبرا و حبیب هر چه میکوشیدند نگاه های شان را به همدیگر بسیار سرد و بی علاقه نشان دهند؛ به همان پیمانه رشتهء علاقه مندی میان شان بیشتر دوانده میشد ، جرقه های محبت شان به شعله های سرکش و زبانه داری تبدیل میگردید که در نهایت هر دو درین امتحان قربانی دادن برای همدیگر شان ناکام شدند و در نهایت انسانهای پاک و صبوری چون حبیب و کبرا به بیچارگان زبونی تبدیل شدند که عشق مثل گنجشک آنها را در پنچهء ستبراش خورد له و نمودند.
بعد از چند لحضه هنر نمایی های کذایی و جلوه گرایی های نمایشی، همان احساسات زیبا ولذت بخش که از نگاهای شان می بارید؛ بر تصمیم و اراده آنها مستولی گردید و در نهایت نگاه های شان همان نگاه های گرم و و عمیقی شد که قبلاً در میان شان برقرار بودند.
حبیب که قادر به اداره و مهار وضع موجود نبود؛ به ملاقات اش پایان داد و با جلوه گری و اکت شادابی و سرور، خانه کبرا را ترک گفته همراه کبرا و مادرش خدا حافظی کرد. وقتی از خانه کبرا فاصله گرفت وضعش بسیار وخیم شد و خود را از انتخاب این ملاقات درد آور و در عین حال لذت بخش؛ سرزنش میکرد.
وی خوب میدانست که بعد از نامزد شدن کبرا هرگونه رابطه گیری و ابراز احساس عاشقانه به مفهوم خود کشی برای او و کبرا بیش نخواهد بود؛ بناً این ملاقات را یک اقدام غیر عاقلانه و یک عشق نا فرجام دانسته و از بابت تداوم آن خود را ملامت میکرد.
حبیب با جنگ روانی ایکه در مدت چند روزی همرایش درگیر بود؛ به یک نتیجه مطلوب و قناعت بخشی رسید و تصمیمش را بصورت قاطعانه اعلام نموده که دیگر به هیچ عنوانی نباید با کبرا تماس و ارتباط داشته باشد. وی برایش مستدل میکرد که در صورت یک تماس و رابطه دیگر؛ ممکن است راز نهفته شده در اسرار پنهانی عیان گردد و بناچار بصورت علنی این راز را با کبرا فاش سازد. به این ترتیب با خود عهد بست آنچه او بنام عشق خاطراتی در سینه نهفته دارد با هیچ کسی؛ حتی در ضمیر آگاه خودش نیز آن را نشناسد و کم کم از حافظه ذهنش زایل سازد.
کبرا نیز بعد ازین ملاقات با جنگ روانی شدید مواجه شد. از یک جانب خود را از تجدید ملاقات مورد نکوهش و مذمت قرار داده بخودش میگفت چرا به بهانه اینکه در خانه نیست حاضر به ملاقات شده است اما از جانب دیگر حاضر نبود این احساسات لذت بخش و زیبایش را به هیچ قیمتی از دست بدهد. وی از ابتدای خاطرات رابطه عاطفی اش با حبیب لذت خاصی می برد و در موقعیکه که خودش را مورد سرزنش قرار میداد احساس خوبی به آن دست نمی داد. بهین دلیل عشق ورزیدن به حبیب به یک احساس زیبا و دوست داشتتنی تبدیل شد. از جانب دیگر از حبیب جُز همین احساس نیک هیچ خاطره بدی دیگری نداشت. وی فکر میکرد که حبیب یگانه مظهر و نماد خوش بختی برای اوست. چرا که حبیب حاضر نشد بخاطر اینکه مبادا فکر کبرا را پاشان سازد؛ حتی یک حرکت و کلمه ای در باره عشقش با او در میان بگذارد. همین ایثار و ازخود گذری حبیب سبب شد تا کبرا از او یک شخصیت قهرمان عشق در ذهنش خلق نموده و بیشترین وقت خود رادر باره او بیاندیشد.
کبرا بعد از ملاقات اخیرش با حبیب، بیشتر وقتش را با گریه و شیون و حالت افسردگی میگذراند. او برای اینکه به احساسات نیک و زیبایی دست یابد؛ همیشه به خاطرات مراجعه کرده و از بابت چنین احساسی لذت میبرد. کبرا روز ها را در کار و فعالیت امور کمک به مادرش اما شب ها همیشه افکارش را با خاطرات گذشته حبیب سپری میکرد . وی پس از اینکه به این نتیجه رسید که گریه و شیون یا بازگشت به خاطرات گذشته هیچ سود قابل ملموس برایش ندارد؛ عزم اش را جزم نموده و یک تصمیم بسیار خطر ناک و تعیین کننده گرفت. این تصمیم سرنوشت ساز بعد از دوهفته جدل ها و کش مکش های روانی گرفته شد. انگیزهء این تصمیم قاطع این بود که کبرا استدلال میکرد زندگی را دوست دارد. چون زندگی را دوست میدارد؛ بناً برایش باید سرمایه گزاری کرد. وی معتقد بود که زندگی او مربوط به خودش است. پدر و مادر نباید بدون رضایت و مصلحت او با سرنوشت او بازی کنند. کبرا میدانیست که باقی همسالان او اگر به زندگی ایده آلی دست یافته اند؛ محصول چانه زدن خود آنها با پدر مادر و باقی فاملین شان بوده است. وی خاطره چندین نمونه از دختران و خانم های محل را در ذهن داشت که تن به تقدیر و سرنوشت داده و برای انتخاب یک همسر خوب و ایده آلی تلاش و مبارزه نکرده بودند. بهمین ارتباط وقتی به موقع نتوانسته بود مخالفت اش را با همسر تحمیلی اش آغاز نماید؛ خود را نمی بخشید و همواره ازین بابت خود را به بی لیاقتی و بی کفایتی متهم میکرد.
کبرا برای اینکه در آینده بتواند خود را از جدل روحی - روانی نجات دهد؛ تصمیم گرفت خود را در معرض چانس آزمایی قرار دهد. انگیزه ایکه این آزمون بزرگ بر آن استوار بود، این بود که وی فکر کرد که هر گاه ازین امتحان سر بلند برآید به مرادش خواهد رسید؛ اما در صورتیکه شکست بخورد؛ میتواند درشرایط طاقت فرسا زندگی اش را ادامه دهد اما عذاب وجدان نخواهد کشید. یگانه نظام ارزشی و عقایدی که کبرا پلان و برنامه زندگی اش را بر آن عیار میکرد؛ آزادی وجدان و ضمیر آگاه او بود. ضمیر آگاه و سرکش کبرا همیشه علیه ضمیر نا آگاه و تسلیم طلب او میرزمید. ضمیری که کبرا را به سازش و تسلیم طلبی دعوت میکرد؛ کلیه نظم و سنت عرفی اجتماعی را تقدیس میکرد و علیه تجدد اندیشی،ابتکارات؛ نوآوری ها و ابداعات جدید مبارزه میکرد. همینطور ضمیر آگاه او به خیلی از سنت ها؛ آداب؛ رسوم و مناسبات اجتماعی می تازید و آن را نا عادلانه و مضیر تلقی میکرد. آنچه باور ها و دیدگاه ضمیر آگاه او را تقویت میکرد؛ همین سلطه خانواده سالاری ای بود که موجب نقض حقوق او بعنوان یک انسان شده بود. طبق عقاید پدر سالاری؛ فرزندان او در تمام امورات و از جمله در امر ازدواج نیز می باید . و... ادامه دارد